
خاک بر سرم میمونه اونجا؟ جای جواب دادن به سوال زن پرسید سند ازدواج ما و شناسنامه شیدا اینجاست؟ آره. الان میارم.
دست زن را گرفت و نگهش داشت
مدارک واسه چی دنبال خودش راه انداخته؟ چیکار داره میکنه؟ چیزه، هیچی کپی شناسنامه اشو انگار واسه آموزشگاه میخواست. گفت به جایی پیدا کرده میخواد بره معلم ساز بشه. فهمید زن دارد پنهان کاری میکند
کپی سند ازدواجم میخواد واسه آموزشگاه؟ اجم میخواد و وزشگاه؟ من خرم خاله؟ این حرفا چیه طاهاجان
فهمم چی راستشو بگید خب من که بالاخره تو مخ معیوبشه تا به گوه نرسیده بگید. به منم نمیگه چی تو سرشه که جواب پس نمیده. فقط میره و میاد. نمیشناسیش؟ دفعه آخری که دعوامون شد و قهر کرد اومد اینجا گفت میرم تقاضای طلاق میدم نکنه رفته دادگاه
زن اخمی پررنگ روی پیشانی اش انداخت غلط کرده لپشو پر و خالی میکنه. مگه الکیه؟ شیدا جونش مال توئه چته که بخواد بره طلاق بگیره؟ نرمی بین انگشتان شست و سبابه اش را گاز گرفت و افزود: استغفر الله خلق تو تنگ نکن برو بیارش ببینتت رام میشه سرشو میزاره جای پاش دنبالت میاد خونه
فعلا برو بی صاحابا ما رو بیار برم دنبال بدبختیم تا بعد. در حال رفتن سمت اتاق گفت:
دهن به دهنش نزار خاله طاها بزار دمش جا بره شغال شده سر قوز افتاده جوابی نداد طولی نکشید که زن با نایلونی برگشت. آن را سمت امیر طاها گرفت و گفت: بیا خاله آوردیش به منم خبر بده خوابم نمیره ها سرش را با بی میلی تکانی داد و رفت. روی موتور که نشست کله ای توی نایلون کشید بین سند ازدواج و
شناسنامه برگه ای بود بیرون کشیدش و نگاهی بهش انداخت. با دیدن سربرگ کاغذ صورتش داغ کرد
دادخواست دادگاه شعبه ۲۸۳ دادگاه خانواده
توی کادرها با خودکار پر شده بود. زیر نور کمرنگ ماه نتوانست درست بخواند اعصابش هم نمیکشید. کاغذ را روی هم گذاشت تا پاره اش کند. پشیمان شد. آن را توی نایلون برگرداند و روی موتور نشست. نایلون را به دسته ی فرمان انداخت و کلاهش را روی سر گذاشت. پرگاز سمت کلانتری راند.









