
کلاس من نیم ساعت دیگه شروع میشد برای همین
روی نیمکتی که گوشه حیاط بود نشستم که متوجه
پسری شدم که روی نیمکتی که تقریبا یک متر با من
فاصله داشت نشست
اینم مثل من دوستی نداره؟
چرا تنهاست؟
چقدر خوشگله
اگه یکم اون اخماشو باز میکرد با سوالم خفه اش
میکردم
سنگینی نگاهم و حس کرد و سرشو به طرز عجیبی
برگردوند و نگاه کرد
یا خود خدا
چرا چشماش اینجوریه؟چرا حس میکردم چشماش رنگش عوض میشه؟
با برگردوندن سرش نتونستم بفهمم رنگ چشماش چه
رنگیه اه
از جام بلند شدم تا به کلاس بعدیم برم که ناخداگاه
مکالمه چند تا دختر رو شندیم : وای بچه ها این پسره
رو دیدید؟
_کدوم پسره؟
رد نگاهشون و دنبال کردم و رسیدم به همون پسری
که روی نیمکت نشسته بود
به بقیه صحبت هاشون گوش دادم : اسمش توفان
رادفر…..ترم دومی هست…میگن تا حال هیچ دوستی
نداشته و همیشه تنها بوده
_چطور ممکنه؟
_نصف دانشگاه راجبش حرف میزنن
_اره منم شنیدم میگن خیلی مرموز و یه جورایی
عجیب غریبه









