
ایمان نگاه از برادر بزرگش دزدید. باور پله ها را بالا رفت:
– میرم راسه کتابفروشیا ببینم سفارش پرتوی رو میتونم
براش جور کنم یا نه. تا ناهار هرچی تونستین بچنین. باقیش بمونه عصر. وسط مغازه رو هم خلوت کنین خرت و پرتا و کارتونا تو دستوبال مشتری نباشه.
– چشم. – فعلا. – داداش.
باور دست به نردهها، ایستاد و تنه چرخاند. ایمان نزدیک شد:
– میخواستم اگه بشه این ماه یه خرده حقوقمو زودتر…
باور راه افتاد:
– از مامان بگیر.
ایمان معترض شد. باور لبخند زد، پا به طبقهی همکف گذاشت و از مغازه خارج شد.
شمالی گفتی و شعر یادم اومد/ مث شیرین که بود فرهادم اومد
یه روزی اگه بیدار بشی و ببینی من یه رویا بودم چیکار
میکنی؟
دوباره میخوابم بدجنس!









