
تمام دیشب و نخوابیدی… صبح به کلاست نرسیدی… این همه مزخرف بافتی که به نامزدت خیانت کنی تا به ارزوهات برسی؟ افروز واقعا حالت خوبه؟
کنترلم را از دست دادم – ثمین چرا نمیفهمی؟ کم کم تن صدایم بالا رفت…. من از فواد بدم میاد …. ازش خسته شدم نمیتونم تحملش کنم حالم ازش بهم میخوره ….. رفتارمان ….. حرفاش….. ثمين عصبانی از جا بلند شد. ابروهایش را گره کرد و اخم دار گفت خجالت بکش افروز از چی؟ از اینکه میخوام نامزدیمو بهم بزنم؟ چرا خجالت بکشم؟ مگه من آدم نیستم؟ من نمیخوام یک عمر ایندمو تباه کنم به پای یه حس مسخره بسوزم…. باشه اگر کمکم نمیکنی مهم نیست.
ثمين حرص دار میخندد دیوونه میخوای نامزدیتو بهم بزن. ولی اینکارا چیه منطقی بشین باهاش صحبت کن….. فواد و منطق هیچ رابطه ی مستقیمی با هم ندارن مگه کم گفتم… ثمین با آن چشمان گرد در جوابم فقط گفت احمق اینطوری ابروت میره….. فواد ادمی نیست ابروی منو ببره پیش من و خودش میمونه ازم متنفر میشه …. کافیه ثمین هین کشید دلش میشکنه …. افروز اون بیچاره برای اینکه تو رو خوشحال کنه هرکاری میکنه …. اون وقت مزد زحمتش اینه؟ حقش اینه تو یادت نیست خودتو به چه آب و اتیشی زدی تا بابات موافقت کنه؟ حالا یهو ؟ یهو چیه… یک ساله دارم بهش فکر میکنم فواد بد نیست خیلی هم خوبه ماهه عالیه…. برای من کمه …. من نمیخوام تا آخر عمر سگ دو بزنم آخرش زورم به هیچی نرسه… بعدشم الان دلش بشکنه بهتره تا بعدا سرش بشکنه و بگه غلط کردم اون وقت من بشکنم …..









